|
می خوام بمونم ولی چیزی من را به سوی خود می کشد می خوام بگم ولی لب هایم خشکیده و نمی گذارد می خوام بپرم ولی آسمان برام تنگ است می خوام نفس عمیق بکشم و تمام اکسیژن هوا را ببلعم اما راه نفسم بسته شده می خوام پنجره اتاقم را باز کنم و از زیبائی ها لذت ببرم اما با اینکه پنجره با من فاصله زیادی نداره این کار برایم غیر ممکن شده می خوام گلی بچینم و به عشقم هدیه کنم اما دستم جلو نمیره ولی لبم گشوده نمی شه که ای کاش ،ای کاش،ای کاش روزهای رفته برگرده اما دارم همه ی سعی خودمو می کنم تا بگم گرفتاری از هر نوع که باشه مارو روزها و ماهها مشغول می کنه. و ما از این گرفتاری ته دلمون غنج می ره،به خصوص اگه اونایی که گرفتارمونن اما گاهی این گرفتاری جور دیگه ای است،گرفتار فکرمون،تصوراتمون، شلوغی ذهنمون،تردیدهامون و این جوری که هی در گیریم |