تبليغاتX
سرزمین عشق

سرزمین عشق

عشق از ۹ عنصر اصلی

ایثار ، بردباری، سخاوت، فروتنی، ظرافت، تسلیم، تسامح

معصومیت و صداقت تشکیل شده است

عاشق بودن:توانمند بودن در پذیرش ایده ها و واقعیت های نو است

عاشق بودن:دانستن آن است که دیگری نیز آن چه که بوده باقی نمی ماند

و تغییر آرام آرام او را دگرگون می کند

عاشق بودن:بخشیدن تا سر حد فقر است

والاترین هدیه ما بین ما دوستان اعتماد است و درک متقابل و این

هر دو ارمغان عشق اند،عشق ایثار چیزی بیش از تمامی خود است

تنها در طلب لبخندی کوچک!

عاشق بودن:دیدن نه تنها با چشم که با دل است

هر زمان که عشق به شما اشارتی کرد در پی او بشتابید

هر چند راه سخت و ناهموار باشد

هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید

هر چند تیغ های پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند

هر زمان عشق با شما سخن گفت او را باور کنید

هر چند دعوت او رویاهای شما را در هم کوبد و باغ شما را خزان کند

چرا که عشق واقعی دوباره می رویاند و زنده می کند

فراموش نکنید،عشق چنانکه شما را تاجی بر سر می نهد به صلیب نیز

می کشد و زمانی که می رویاند،شاخ و برگ شما را نیز هرس خواهد کرد

عشق با شما چنین رفتار می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید

و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند بخورید و جزئی از آن شوید

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت4:2 بعد از ظهرتوسط شکیبا | |

TinyPic image

می خوام برم ولی چیزی مرا پایبند کرده

می خوام بمونم ولی چیزی من را به سوی خود می کشد

می خوام بایستم ولی چیزی من را وادار به نشستن می کند

می خوام بگم ولی لب هایم خشکیده و نمی گذارد

می خوام بخندم ولی تبسم در صورتم محو شده

می خوام بپرم ولی آسمان برام تنگ است

 می خوام دست بزنم و شادی کنم ولی دستانم یاریم نمی کنه

می خوام نفس عمیق بکشم و تمام اکسیژن هوا را ببلعم اما راه نفسم بسته شده

می خوام آواز سر دهم اما نغمه به سکوت مبدل شده

می خوام پنجره اتاقم را باز کنم و از زیبائی ها لذت ببرم اما با اینکه پنجره با من فاصله

زیادی نداره این کار برایم غیر ممکن شده

می خوام بی پروا همه چیز را تجربه کنم ولی دیگر فرصتی ندارم

می خوام گلی بچینم و به عشقم هدیه کنم اما دستم جلو نمیره

می خوام به همه بگم دوستتون دارم و عاشقانه عشقمو می پرستم

ولی لبم گشوده نمی شه

می خوام ستاره های آسمونو بشمارم و هنگام عبور شهاب آرزو کنم

که ای کاش ،ای کاش،ای کاش روزهای رفته برگرده

می خوام بنویسم ولی انگشتام خشک شده و توان نداره

اما دارم همه ی سعی خودمو می کنم تا بگم

برای خیلی از ما پیش اومده که گرفتار بشیم یا حتی دیگرون رو گرفتار کنیم

گرفتاری از هر نوع که باشه مارو روزها و ماهها مشغول می کنه.

توی زندگی گاهی چیزهای خوبی اتفاق می افته که گرفتارمون می شن

و ما از این گرفتاری ته دلمون غنج می ره،به خصوص اگه اونایی که گرفتارمونن

عشق واقعی باشن و گاهی هم خودمون گرفتار عشقشون می شیم

اما گاهی این گرفتاری جور دیگه ای است،گرفتار فکرمون،تصوراتمون،

 پیش بینی کردنامون،دلهره هامون،خود ساخته هامون،دلخوری هامون

شلوغی ذهنمون،تردیدهامون و این جوری که هی در گیریم

خودمون با خودمون،با آرزوهامون و حتی با فردامون و زمان هی می گذرد